تبليغاتX
میشه موند

میشه موند

شاید مردگان کسانی هستند که به کناری رفته اند تا درباره زندگی فکر کنند (ریلکه) من ابتدا میرایی گزیدم

برای فروردین 91

دیروز استاد سر کلاس گفت همیشه سالهای فرد براش اومد داشته !

دیگه به حرفهاش گوش نکردم تا حساب کنم من سالهای فرد خوشبخت ترم یا زوج؟

سال فرد دنیا اومدم و دلم میخواست سال زوج بعدش بود چون به خاطر چهل روز یک سال بزرگتر می شدم و یک دهه فرق می کردم با همدوره ایهام

سال فرد دانشگاهی که دوست نداشتم قبول شدم

سال فرد رفتم سر کار ،از اون مدل کارایی که باید انگشت بزنی که بگی هستی از اون کارایی که برده کارفرمایی

سال فرد تو اومدی و رفتی

اما سال زوج بود که من جنگیدم برای بودن بعد از تو

دانشگاه مورد علاقه م رو قبول شدم تو کارشناسی

همین طور کارشناسی ارشد

سال زوج بود که ...

دیگه چیز خاصی یادم نمیاد

وقتی چیزی که میخوای نباشه زوج و فرد سال فرقی نداره

واسه من همه سالها سال انتظاره

من به پایان داستان ایمان دارم

امید که این سال فرد پر از پول و شغل و دانش و عشق باشه

پر از دانایی ،نیکویی و زیبایی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:10  توسط لی لی   | 

وقتی که گذشت

گذشت

مثل هر سال

پر از خوبی و بدی

آدمهای جدید

دلهای جدید

فکرهای جدید

حالا دورش رو کامل کرده و میخواد از نو شروع بشه

ما هم باهاش شروع می کنیم

از نو خوبی و بدی میکنیم

تا زنده ایم

از نو با آدمهای جدید و فکرهای جدید آشنا میشیم

تا وقتی حافظه داریم ،تا وقتی قدرت دیدن و شنیدن و خوندن داریم

ما شروع می کنیم و سعی می کنیم نو بشیم بهتر بشیم وسیع تر و عاشق تر بشیم

فقط سعی می کنیم و به خاطر هر ذره این خواهشها و بدست آوردنها شکر می کنیم

همین

چون ما آدمیم و بیشتر از این نمی تونیم.

بیشتر از این نمی تونیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 17:59  توسط لی لی   | 

ثانیه های مبارک زندگی

در انتظار بهمن ،برف ،تولد

این پیام دیشبم بود روی گوگل

امروز صبح با اس ام اسهای تبریک تولد بیدار شدم

پنجره رو باز کردم

برف اومده بود

خدا هم منو غافلگیر کرد!

شکر به خاطر نعمتهات

به خاطر زندگی که بهم بخشیدی

امروز باز متولد شدم

مبارک گردان

تولدم مبارک..............

کاش..............

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 9:0  توسط لی لی   | 

دوباره می خواهمت قلم

دیروز بعد از مدتها توی دفتر نوشتم ،یا یه روان نویس که دوستی بهم هدیه داده بود ،فکر کردم خیلی وقته که دلم نمیخواد بنویسم نه اینجا نه توی گوگل پلاس و نه توی فضای ورد

چون خیلی وقته که به جای نوشتن به جای بیرون کشیدن فکری و اندیشه ای کارم شده خوندن مطالب جالب،ایمیلها و عکس ها  و اتفاقاتی که دور و بر و اطرافمون میفته

این خوبه به شرطی که برده نشی

به شرطی که وقتی چیزی رو آنلاین خوندی ببینی بهت اضافه شده یا نه ؟

هنوز همون قدی ، با همون واژه ها با همون حس ها و فکر ها

هرچی پیش میرم یه سری آموزه های دینی رو بهتر می فهمم

خیلی وقته که بنده نیستیم برده شدیم برده اطلاعات برده بیفکری برده خوردن و خوابیدن برده بی حسی دربرابر اتفاقات مهلکی که اطرافمون میفته

دیگه چی باید بشه که بفهمیم یکی داره هلاک میشه ؟ یه انسان ،یه روح یه کسی که شبیه ماست

یه کسی که تا دردی نداره دوستش داریم

تا دردی نداره بهش عشق می ورزیم

تا دردی نداره برامون مهمه برامون همه دنیاست

چی باید بشه که بفهمیم توی راهی که داریم میریم هیچی نصیبمون نمیشه وقتی کسی رو وسط راه گذاشتیم و رد شدیم

وقتی فکر کردیم چون آدمها زیادن اگه ما اونا رو فراموش کنیم اونها هم ما رو و لحظه لحظه رفتارمون رو فراموش می کنن

ما برده شدیم برده شغل و پست و رئیسی که  وقتی بمیره عین ما فقط یه لاشه ازش باقی می مونه

ما برده شدیم برده متفکر بودن و اینکه هی بخوایم داد بزنیم می فهمیم !

ما برده شدیم برده دانشی که ما رو به انزوا و بی عملی و بیرحمی و بی تقوایی می کشونه

ما برده شدیم برده فضاهایی که دیگه توش دفتر و قلم و پاک کن و شب ساکت و روز روشن و طولانی نیست .

ما برده روزهای کوتاهی شدیم که توش به هیچ کاری نمیرسیم

ما فرصت اینکه به دلمون سر بزنیم رو نداریم چون

برده شدیم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 15:45  توسط لی لی   | 

امان از دست مردم

درست وقتی می خوای بری سرکار

و به خاطرش یه فرصت دیگه رو قبول نمی کنی

درست صبح شنبه شروع کار

می فهمی نمیتونی بری !!!!!!!!

چرا ؟

چون کسی یا کسانی احساس خطر کرده ن

نه از دست و زبونت

نه از رفتارت

از نگاهت

از قلمت

و تو حالا باید خونه نشینی رو ادامه بدی چون دلت نخواسته بد باشی

چون دلت نخواسته کار کردنت معادل پریشونی و اضطراب باشه

چون نخواستی دلبری کنی واسه اون آقایی که قیافت رو تلویزیونی  می دید و صدات رو گرم می شنید !

چون نخواستی کپی پیست کنی ،چون نخواستی خبرچینی همکارات رو بکنی

چون سیاست نداشتی

چون احمق بودی!!!!!!!!!!!!!

و تو مدتهاست که حقوقی دریافت نکردی گرچه کم وقت نذاشتی واسه کار کردن ،واسه بهتر شدن

و تو الان بیشتر از هر زمان دیگه ای به پول احتیاج داری

و باز

مقابل ایده پول همه چیزه می ایستی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:0  توسط لی لی   | 

وقتی خجالت می کشیم

امروز اختتامیه نمایشگاه راه و شهرسازی بود.من به اتفاق چند تا از بچه های دانشکده تیم خبری شرکت ساخت و توسعه زیربناهای حمل و نقل کشور(می دونم اسمش طولانیه خواستم شما هم بفهمید) بودیم جمع جالبی بود و کار خبری توی فضای نمایشگاه رو دوست داشتم به خصوص که فعالیت رسانه ای شرکت در ابعاد مختلفی از جمله رادیو و تلویزیون ،سایت و نشریه بود که گاهی به همدیگه کمک هم می کردیم .

نمایشگاه هزینه های خیلی زیادی کرده بود این رو وقتی در جریان کار قرار می گیری خیلی بهتر و جزئی تر می فهمی ،خب بالاخره کشور ما کشور بزرگیه و راه عنصر مهمی برای پیشرفته اما همچنان کار رو زمین مونده خیلی خیلی زیاده

از بچگی بهمون یاد دادن ما کشور ثروتمندی هستیم

من خیلی چیزها توی این چند روز تجربه کردم

اما همه اینا رو نوشتم که بگم امروز من توی مترو خجالت کشیدم

وقتی پسربچه تو ی اون فضای شلوغ رد می شد و دستمال کاغذی فالدار می فروخت

خواست از کنارم رد بشه به من و بغل دستیم گفت میخوایم ؟ من فقط نگاه کردم و برای اینکه بهش اهمیت داده باشم گفتم : بزرگ شدی ها

اونم نگاهم کرد و گفت مگه منو می شناسی ؟!

زود فهمیدم چه اتفاقی افتاد بغل دستیم هم فهمید و بهش توضیح داد منظورش اینه که نباید بیای تو قسمت خانوما

وقتی رد شد من فقط تو صورت بغل دستیم نگاه کردم و لب گزیدم

اون دلش می خواست من بشناسمش

اون دلش می خواست به جایی و چیزی تعلق داشته باشه

تو نگاهش و سرعت جمله ای که در جوابم گفت این خواستن دیده می شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 21:34  توسط لی لی   | 

تعطیلی ناخواسته

اینجا داره یه جورایی تعطیل میشه

چرا دیگه نمینویسم؟

لعنت بر ...

بر چی ؟

چی شده باز؟

نمیدونم!

احساس می کنم پیامهای خوبی دریافت نمی کنم

احساس می کنم کسی دلگیره

چیزی سرجاش نیست

من فقط دارم برمیگردم ...همین ... از سر اجبار... از سر سرگردونی

حق ندارم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 9:54  توسط لی لی   | 

من یه پرنده ام

دارم برمی گردم

به جایی که روزگاری پررنگ ترین تفکرات عارفانه ام در اون شکل گرفت

به جایی که چیزهایی رو با تمام وجود حس کردم که هر انسانی که میخواد هر روز بیشتر درک کنه یه روز باید حس کنه

اما احساس پرنده ای رو دارم که از لونه اش فرار کرد چون لونه دیگه بهش احساس خوب نمیداد

دارم برمی گردم اما لونه من خراب شده و باید باز خودم با دستهام و اندیشه ام بسازمش

من یه پرنده ام که داره برمیگرده لونه ش چون احساس می کنه این برگشت از جای بالاتری هدایت میشه!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 0:4  توسط لی لی   | 

تکه تکه میشویم

وقتی عمیق میشی می بینی

چرا زندگی باز جریان داره

وقتی عشق رو تکه تکه می کنیم

وقتی سر می بریم

وقتی هنوز هم محرم میشه!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 21:30  توسط لی لی   | 

بازی معشوق بودن

درک من از زندگی گاهی احساس می کنم تغییری نمی کنه .

گاهی هم به این فکر می کنم که زندگی و اتفاقاتی که توش داره میفته تکرار مکرراته فقط ما زاویه نگاهمون و راوی ها رو تغییر میدیم.

زندگی معادله ساده ای داره که چون حرف گوش کن بودم زود یاد گرفتم ،اما چون کنجکاو بودم باور نکردم همین یه دونه س

هی دنبال کشف چیزای بیشتری بودم

اما زندگی همین حس ها و فکرها و کارهای تکراریه

زندگی یه بازی تکراریه منتها هربار باید براش دوباره فکر کنی و وقت و انرژی بذاری

سر همین وقتی رفتاری رو  می بینم که می تونه عجیب باشه سوال نمیپرسم

فقط به این فکر می کنم که آیامیخوام بازی کنم یا نه!

وقتی همکارت ساعت یازده شب پیام میده و حالت رو میپرسه تو باید بدونی بازی چیه ؟ لازم نیست کار دیگه ای بکنی یه جواب کافیه ،میخوای بازی کنی یا نه ؟

وقتی کسی اعلام می کنه جذابی تو می دونی بازی چیه دست کم حالا می دونی

پس چرا خودمون و دیگران رو سرکار بذاریم ....من این بازی رو دوست ندارم

بازی عاشق شدن

بازی معشوق بودن 

نه اینکه دوست داشتن و دوست داشته شدن تعطیله نه !

گاهی همبازی مناسب نیست

گاهی همبازی باید نشون بده بازی خوبی قراره به نمایش بذاره

همین!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 19:19  توسط لی لی   |